تبليغاتX
راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر

قرار بود راجع به تفاوت رفتار فانتزی و مودبانه بگم که ترجیح میدهم بیشتر رو نوشته ام وقت بذارم و یک مطلب قوی بنویسم. این روزها بد جور معتاد وبلاگ شدم. دنبال راهی برای ترک اعتیادم.

 

اما:

تصور كن! اعتياد اينترنتي مثل اعتياد به مواد مخدر جرم محسوب شود:

 ( منبع عکس وبلاگ راز پویان)برخورد:

سردار پي‌سي‌نژاد فرمانده ستاد مبارزه با اعتياد اينترنتي اعلام كرد با فروشندگان كارت‌هاي مخدر اينترنت به شدت برخورد خواهد شد. وي گفت: ما علاوه بر دستگيري چندين نفر از معتادان در چت‌پارتي‌ها و سردَم‌نت‌هايي كه قبلاً به آن كافي‌نت مي‌گفتند از آنها مقادير زيادي اكانت اينترنت گرفتيم كه همگي اعتراف كردند از عوامل استكبار جهاني نظير مايكروسافت گرفته‌اند. وي گفت ما از اينترپل خواسته‌ايم كه سرورها و آزمايشگاه‌هاي توليد مخدرات اينترنتي مثل مايكروسافت و آي‌بي‌ام را ببندند.

 

لابراتوارهاي توليد

چند فروشنده كارت اينترنت قاچاق 5 و 10 و 20 سانتي در تهران دستگير شدند. اين قاچاقچيان اعتراف كردند كه تاكنون ده‌ها جوان را با اين كارت‌ها معتاد كرده‌اند. مدتي پيش به دستور قوه قضائيه طي حمله به آي‌اس‌پي‌ها و آزمايشگاه‌هاي توليد كارت اينترنت همه‌ي آنها بسته شدند اما هنوز اعتياد به اينترنت در ايران بيداد مي‌كند.


از گزارش‌هاي شبانه يك خبرنگار:

صحنه‌ي دردناكي بود. ده‌ها معتاد اينترنتي در حالي كه لپ‌تاپ‌شان را روي زانو گذاشته و پتويي روي سر انداخته بودند در گوشه خيابان نشسته بودند و مشغول استعمال اينترنت بودند. يك نفر كنار جوب در حال جان كندن بود چون اتصالش اشتباهي هوا داشت و ديسكانكت شده بود.

ديژيتاليه

 اكبري: اشغري؟ جنش خوب تو دشت و بالت شي داري؟

 اصغري: هيشي بابا ديگه همه شدن معتاد اينترنتر. رفتم پيش طرف بهش ميگم يه دواي خوب بهم بده، داره بهم كارت پنجا ساعتي اينترنتر ميده. ميگم اينو نمي‌خوام اين شه كوفتيه؟ شركارمون نژار نوكرتم. نداري لااقل يه چند تا LSD بده شنگول شيم. طرف خط اينترنتر ADSL بهم ميده. اي تف به اين روژگار! معتادم معتاداي قديم. همه ديژيتالي شدن ژون اكبري.


برخورد نزديك از نوع چيني

چين چند ميليون معتاد اينترنتي را به دريا ريخت. به گزارش نشريه شي‌هواچن دولت چين تصميم گرفت ميليون‌ها معتاد اينترنتي خود را به دريا بريزد. سخنگوي دولت چين در پي اين اقدام گفت: آخيش راحت شديم از بس فيلتر كرديم. اين طوري خيلي مقرون به صرفه‌تره.

Overdoes

ديروز يه خواستگار خوب و نجيب با تحصيلات بالا و خيلي پولدار واسه دخترم اومد ولي ردش كردم.

 ئه؟ چرا؟

-  هيچي مرتيكه معتاد بود. داره ميگه: اگه منو به «ساب‌دايركتوري» خودتون بپذيرين اميدوارم كه با اين لينك به همديگه «كانكشن» خوبي داشته باشيم... بعد هم تازه پررو مي‌پرسه عموجان اينا «اين‌ويزيبل» هستن خيلي مشتاق بوديم باهاشون يه چت بزنيم... اصلاً حسابي اوردوز بود يارو.

از گزارش‌هاي يك مأمور انتظامي

به استحضار ميرساند در ساعت 00:25 امروز فرد مشكوكي در حوزه گشت زني مشاهده و با تعقيب او به محل تجمع عده‌اي از معتادان اينترنتي رسيده كه مشغول چت جمعي بودند كه همگي دستگير و به پاسگاه دلالت گرديدند. از نامبردگان آلات و ادوات استعمال اينترنت از قبيل لپ‌تاپ، پتوي مخصوص چهارخانه، هدفون و ميكرفن و مقادير متنابهي كارت اينترنت به صورت سوخته و شيره كشف گرديد كه همگي پيوست گزارش مي‌باشد.

 

خشخاش‌نت

توليد كارت اينترنتي جايگزين كشت خشخاش در افغانستان مي‌شود. كميته بين المللي مبارزه با مواد مخدر اعلام كرد ما به اين نتيجه رسيديم تنها چيز درآمدزايي كه مي‌تواند جايگزين كشت خشخاش در افغانستان و پاكستان شود همين كارت اينترنت است. اكنون پس از قاچاق اسلحه، قاچاق اينترنت دومين شغل پردرآمد مافيايي در جهان است

  منبع : نقطه ته خط

+ نوشته شده توسط غریبه در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 0:37 |

داستان " لطیفه ای برای تضعیف وجدان کاری" از "هانریش بل" رو خلاصه میکنم. اگر خواستید اصلش رو از اینجا دانلود کنید.

 

روزی توریستی به ماهیگیری میرسه که کنار ساحل دراز کشیده و کلاهشو گذاشته رو سرش. با تعجب از اینکه چرا ماهیگیر تو هوا به این خوبی نمیره ماهیگیری یه جورایی از سر دلسوزی بیدارش میکنه و از اون میپرسه چرا امروز که هوا اینقدر خوبه، ماهیگیری نمیکنی؟

ماهیگیر: من صبح رفتم صید و به اندازه کافی هم ماهی گرفتم.

توریست: چه اشکالی داره بازم هم بری، و حتی اگر فردا و پس فردا هم هوا بهمین خوبی بشه، تو با کار کردن تو این چند روز میتونی برای یک سالت پس انداز داشته باشی.

ماهیگیر: ( با بی اعتنایی) خوب که چی بشه.

توریست: میتونی پول بیشتری در بیاری ، بعد با پولت کارتو گسترش بدی، فلان کار رو شروع کنی ، یه کشی بخری  و ...

ماهیگیر: بعدش!

توریست: اینکه اگر خوب تلاش کنی میتونی روزی رو ببینی که بزرگترین صادر کننده باشی!

ماهیگیر: که چی بشه؟

توریست: بعد  میتونی آرام در این بندر بنشینی و زیر آفتاب چرت بزنی و به دریا خیره شوی.

ماهیگیر: اما این کار را که حالا هم انجام میدهم، کنار دریا نشسته ام و چرت میزنم فقط حضور شما مزاحم من است.

توریست: که گویی نکته ای در حال فکر به نکته ای که آموخته از آنجا دور میشود. قدیمها فکر میکرد: باید آنقدر ها کار کند تا روزی مجبور نباشد کار کند. اما دیگر نسبت به مرد ژنده پوش احساس دلسوزی ندارد بلکه  تنها اندکی حسادت آزارش میدهد.

 

سید حرف خیلی باحالی از شهید آوینی نقل کرده. خلاصه اش اینکه سر خودمون کلاه نذاریم.

 

+ نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:18 |

سرگرمی نوشت:

Can yuo raed tihs?

fi yuo cna raed tihs, yuo hvae a sgtrane mnid too Cna yuo raed this.

Olny 55 plepoe can. i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty uesdnatnrd waht I was rdanieg.The phaonmneal pweor of the hmuan mnid, aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno't mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod are, the olny iproamtnt tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit pclae The rset can be a taotl mses  and you can sitll raed it whotuit a pboerlm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe.

Azanmig huh?  yaeh and I awlyas tghuhot slpeling was ipmorantt! if you can raed this forwrad it

 

برا اونهاییکه زبانشون خوب نیست که بخونند:

نیوسنده در این ملطب با یک دید جلاب سعی کرده نوشن بده که ما در هگنام خودنن یک مطلب به لغات تجوه نیمنکیم و از حاظفه تصیوری خودومن برای خوندن ملاطب افتساده میکنیم. و جای قارر گیری حرف اول و آخر کمله مهم هست نه سایر حروف.  

+ نوشته شده توسط غریبه در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:59 |

او آنقدر مغرور بود که حتی در بازی های دوستانه اوقات فراغتش میخواست همیشه برنده باشد.

آیا او آرامش داشت؟

یا منی که پا برهنه در ساحل ( فکر) قدم میزنم.

( او استعاره از آدمهایی که ناخواسته خودشان را شکنجه میکنند)

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:45 |

خبرنگاري مي‌گويد: به ملاقات ژان كوكتو رفتم. خانه او در حقيقت كوهي از خرت و پرت، قاب عكس، نقاشي‌هاي هنرمندان مشهور و كتاب بود. كوكتو همه چيز را نگه مي‌داشت و علاقه زيادي به هر يك از آن اشياء داشت. وسط مصاحبه توانستم از او بپرسم: «اگر اين خانه همين الان آتش بگيرد و فقط بتوانيد يك چيز با خودتان ببريد كدام يك از اين چيزها را انتخاب مي‌كنيد؟» كوكتو جواب داد: «آتش را انتخاب مي‌كنم».

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 2:35 |

 

امشب حالم خوب نيست. اين شعر بلند از سهراب رو انتخاب كردم كه زبان حال الانم، دارم ميخونم. يه جاهائيشم خلاصه كردم كه حوصله شما هم سر نره. هركي كاملش رو ميخواد از اينجا دانلود كنه، يه دعا هم به جون ما.

 

صداي پاي آب از سهراب سپهري

...

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد.
در چرا گاه « نصيحت » گاوي ديدم سير.

...

قاطري ديدم بارش « انشا »
اشتري ديدم بارش سبد خالي « پند و امثال » .
عارفي ديدم بارش « تنناها ياهو».

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم ، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)

...

كودكي هسته ي زردآلو را، روي سجاده ي بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از « خزر » نقشه ي جغرافي ، آب مي خورد.

...

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
...

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .
بگذاريم غريزه پي بازي برود .
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .
چيز بنويسد.
به خيابان برود .

ساده باشيم .
ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت .

كار ما نيست شناسايي « راز» گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در « افسون » گل سرخ شناور باشيم .
پشت دانايي اردو بزنيم .
دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .
...

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم .

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 21:14 |

اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام .

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 4:14 |

اپيزود اول :

آه لاري من ، من از كودكي تو را مي شناختم . تو همه فكر و حواس من بودي . قبل از اينكه تورا اينجا ببينم گاه بيم آن داشتم كه نكند دليل طلاق من نديده گرفتن عشق تو نسبت به من باشد . اما دگر مهم نيست . من ميخواهم تو مال من باشي . ( لاري متحير از گفته هاي مونيكا )

و آنسو تر در گذار نه چندان دور زمان صحبتهاي تكراري مونيكا با ديويد . گاه ميانديشم كه اين جملات را به مونيكا آموخت . آيا شوهر سابقش ؟

 

اپيزود دوم :

در گذر زمان لاري به سرزمين رويا ها قدم نهاد ، جايي كه ديو بد سرشت ، پرده از بكارت دامان سبز زمين برداشت . و اينك زمين داشت تبديل به كويري ميگشت كه لاري بدان جا پا نهاد .

لاري : سلام بر تو اي زمين .

زمين : سلام بر تو . زود قدم بردار . تا قلب پاك تو از شوري نفس من متاثر نگشته .

لاري : از چه سخن ميگويي ؟

زمين : من روزگاري سبزترين دشت خدا بودم . اما به ناگاه گسلي در من اتفاق افتاد . خدا ميداند تا آنروز حتي اسم گسل نميدانستم . و كنون فسره . تو را پاك تر از آن ميبينم كه بخواهي بر من حكم براني . تو لايق قله هاي نوري . زود گام بردار .

و اما لاري . اين رسم مردانگي نبود كه سرزميني كه بنا به خشم روزگار چنين گشته را رها كند تا به ويرانه و آشيانه گرگان صحرايي مبدل گردد .

 

اپيزود سوم :

شبي در خواب به ديدارم آمد . صدايم زد . برخيز برخيز . كنون چه وقت خواب است . بايد به كمك گل بروي .

لاري : مگر گل را چه شده ؟ گلرا كه به باغبان سپرديم . مگر خود نگفتي گلي كه باغبان دارد بي اذن باغبان نبويش . دگر چيست !

بله گفتيم باز هم ميگوييم . ولي اين باغبان به تهيه وسايل نگهداري از گل بيشتر ميپردازد تا گل . اين موضوع گل را فسره نموده . كنون وظيفه توست كه سراغ گل روي ، او را چون گلهايي كه بي منت باغبان اند بارآوري . باغبان را چه ميشود ؟

از خواب پريدم . اما او جواب سئوال مرا نداده بود . باغبان را چه ميشد ؟‌ آيا حال كه گل بي منت او بود . بايد به سراغ گلي دگر ميرفت ؟

 

اپيزود چهارم :

پشت ديوار دلم صدايي مي آيد ، گوش را تيز ميكنم . صداي دختركيست . اما با كه به گفتگو نشسته ؟

دخترك : آه رهايم كن . رهايم كن . از من چه ميخواهي ؟ مرا با تو كاري نيست . پدر روحاني به من آموخته كه به انديشه هاي زيباي تو توجهي ننمايم .

وسوسه : اما پدر روحاني خود مرا به سراغ تو فرستاده .

دخترك : يعني ميخواهي بگويي ....

وسوسه : بلي . آه صاحب زيباي من . كمي صبر كن . حيف نيست كه به نزد او روي .

دخترك : چه شده باز گو كه بايد بروم به نزد پدر روحاني . ميخواهم ازو صحت حرفهاي تو را باز پرسم .

وسوسه : اه . تو ديگر شورش را درآورده اي . به تو ميگويم . او خود به من گفته كه بوسه بر عشق نه تنها گناه نيست كه ثواب هم دارد .

دخترك : به همين راحتي !؟

وسوسه : نه پدر گفته شرطش در ازدواج است .

 

دخترك به عشقش : اي عشق مرا سئواليست تو مرا چگونه ميخواهي .

عشق دخترك هم كه تا چند ساعت قبل با دختري دگر همين جملات را زمزمه ميكرد به راحتي پاسخ داد .

عشق من ، تو نباشي من هم نيستم (‌ دخترك كه به گمانش اين آمد كه پسرك خواهد مرد ، خنديد و تن خود را بر تن بي روح پسر تكيه داد )

پسرك رفت . عجب راستگويي ! چون ديگر كنار دخترك نبود و جاي ديگر بود .

آه چه صداي حزن انگيز گريه اي . نكند بلايي سر خودش بياورد !

فردا در روزنامه ها خبر شناساييه باند زنان مبتلا به ايدزي كه از مردان انتقام ميكشيند را خواهم خواند .

 

فکر میکنید چند تا اپیزود دیگه متناسب با این موضوع داشته باشیم ؟

 

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 16:15 |

ديگه از دست دلم ديوونه شدم . هر چقدر بهش محبت ميكنند و دلم به دوستان محبت ميكنه سير نميشه . همش ميگه چرا كسي اونطور كه بايد و شايد منو نميخواد . چرا كسي نيست كه قدر من و بدونه !

بهش ميگم آخه دل نازنازي من پس اين جوجو كيه ؟ اين همه دوست و رفيق دوروبرت !

ميگه جوجو آخرشه ولي من بيشتر ميخوام . ميگم تو بگو بيشترش چيه . ميگم برات بيارنش . آروم يه  چيزايي زمزمه ميكنه . ولي من متوجه اش نميشم . تا حالا چندين بار پرسيدم ازش اما متوجه اش نشدم .

دلم ميخواد از پيشم بره . ( هم دلم ميخواد از پيش من بره هم من ميخوام دلم از پيشم بره . )  .

جوجو ديگه دلم رو نميخوام . خدايا ديگه دلم رو نميخوام . بياييد ببريدش .

 

 كاش مشكل همين جا ها ختم ميشد .

 

عين همين مشكل رو با عقلم دارم . اين ديگه بدتر از دلم . اون نازنازيه ، اين لجباز . اون وقتي با هم حرفمون ميشه ميره يه گوشه كز ميكنه ، چهرمو ناراحت ميكنه . اما اين يكي وقتي باهاش مخالفت كنم ذهنمو مشغول ميكنه ، در نتيجه كل كارامو تحت تاثير قرار ميده و مختل شون ميكنه .

برا همين مجبورم هواي عقلمو بيشتر نگه دارم .به دلم ميتونم بگم برو ، هم اون راحت ميشه هم من. اما اين عقل رو چكار كنم . وقتي فكر رفتنش رو ميكنم چنان هراسي سراغم مياد كه آدم رو با تمام فلسفه اش نهيليست ميكنه . از پيشم بره به شرطي كه عشق بياد مساله اي نداره . اما عشق و من؟ خنده داره . اون زمان كه عاشق اومده بود و معشوق بودم و برو بيايي داشتم قدرشو ندونستم .

حالا درده عاشقيو چطور بكشم ؟

تازه اگه ميشد خوب بود . غم هم پاشو به اين ويرانه ( عقلم ) نميذاره چه برسه به عشق .

از پيشم نفرستمش ديگه بدتر . وقتي مستش كنم رديفه . آي ميگه من ميخندم . آي كارچاق ميكنه . اما مست كننده اش به اين راحتي يا بدست نميياد . بايد برم محله كشفيات عرق سگي براش بگيرم يا برم به هيچستان خيال . جايي كه فقط پاي خدا به اونجا رسيده تا براش دراگ جور كنم .

اما خدا نياره كه بيكار شه . خدا نكنه كه بيمار شه . اونوقت مثله سگ گرسنه اي كه با غذاهاي اشرافي چاقش كرده باشند و حالا غذا بهش ندن و تازه گوشش رو هم ببرند ، ميوفته به روح و روانم . به چيزي كمتر از سلول هاي مغزم برا سير شدن راضي نميشه . چنان بر روانم چنگ ميزنه كه .... .

راستي بذار خاطره اي از اين چنگ هاش برات تعريف كنم .

يكبار بعد از زخمي شدنم از حمله هاش . پيش طبيبم رفتم . بهم گفت كالبدت رو در بيار روحتو ببينم. وقتي ديد با تعجب بهم گفت برو جلو آيينه خزان به خودت نگاه كن ببين چي رو خودت حك كردي .

با كمال تعجب ديدم روي قلبم اثر چنگهاي او نوشته :

فقط ---

حالا فهميدم چرا دلم ميگه همه چي كمه برام !

به نظر شما --- كدوم يكي از اين هاست ؟

1-      خدا

2-      عشق

3-      مرگ

4-      ترس

 

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 18:12 |

اكثر مردم در زندگي به خدا يا موجودي برتر اعتقاد دارند،  كه در مصائب و سختي ها به آنها پناه ميبرند. اما آيا ما واقعا به توانايي آن اله و رب مان اعتقاد داريم ؟ يا صدا زدن او در سختي ها صرفا يك عمل از روي عادت و يك مسكن براي آرام شدن و تخليه مسئوليت ها براي ماست ؟

براي روشن ترشدن منظورم داستاني رو بطور خلاصه نقل ميكنم .

 

داستان طناب حكايت كوهنورديست كه در يكي از صعود هايش دوست همراهش رو در كنارش نداره و تصميم ميگيره تنهايي به صعودش ادامه بده . اما از قضا وضعيت جوي نا مساعدي براش پيش مياد . كوهنورد در وضعيت سقوط قرار ميگيره . در حال سقوط به ياد خدا مي افته و از اون كمك ميخواد .

خدا از كوهنورد ميپرسه آيا تو باور داري من ميتوانم تو را نجات دهم ؟

كوهنورد با اطمينان ميگه صد در صد . خدا به او ميگويد پس طنابت را قطع كن . تا تورا نجات دهم .

اما كوهنورد در شك بود كه اين كار را انجام دهد يا نه !

فردا صبح گروه نجات جسم بي جان يخ زده كوهنورد را در حالي كه نيم متر با زمين فاصله داشت پيدا ميكنند .

 

چرا ديگه حتي اعتقاداتمون رو قبول نداريم ؟

+ نوشته شده توسط جوجو و احمدرضا در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 23:44 |