هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
حتما تا حالا بارها اين دسته بندي رو شنيديد و شايد بارها خودتان بر جدا بودن اين دو نوع از عشق اذعان داشتيد .
اما مگر عشق چيست كه آسماني و زميني داشته باشد . بهتر نيست بگوييم عشق متعالي و عشق پست . و اگر عشق را پست بدانيم بهتر نيست اين لكه ننگين را از عشق پاك كنيم .
البته تقسيم بندي ها همچنان متفاوت است . مثلا من خودم عشق مادر و فرزند ، عشق دوهمسر و از اين قبيل را جز عشق هاي آسماني ميدانم . و عشقي را زميني مينامم كه بر اثر يك حادثه و در يك لحظه شكل ميگيرد و حتي به نظر من اين عشق نيست . شايد بشود لفظ عشق حقيقي را جايگزين كرد . و بعد به بررسي عشق حقيقي آسماني و عشق حقيقي زميني پرداخت . عاشق خدا بودن ، عاشق معنويات بودن را جز آسماني قرار دهيم و هر چيز كه قابل لمس باشد را زميني بگماريم .
سئوال اينجاست كه در عشق چه چيز مهم است ؟ عاشق از عشق چه ميخواهد ؟
آيا عاشق ، عشق را حقيقتي والا ديده كه داشتن آن خصلت اوج لذت و اوج بودن است ؛ و معشوق در واقع فرديست يا چيزيست كه مرجع كامل آن نماد محسوب ميشود .
آيا عاشق ، عشق را يك احتياج ديده ؛ و معشوق را برطرف كننده اين احتياج و شايد عادت . در اينصورت بهتر نيست عاشق را معتاد بناميم ؟ و آيا اين احتياج را خود عاشق تشخيص بايد دهد يا يك طبيب ؟ (بهتر نيست نياز به معشوق را طبيب تشخيص دهد و نوع و چيستي معشوق را عاشق ؟)
آيا عاشق ، عشق را خلا ئي در خود يافته و معشوق را پركننده خلا دروني خود ؟ اين خلا در عقل است يا در احساس و روح . اگر خلا در عقل نيست چرا اولين جائي كه بعد از ورود عشق تغييرات اساسي ميكند ، عقل است ؟
آيا عاشق ، عشق را وظيفه اي دروني نسبت به شخص يا شئي كه معشوق نام ميگيرد ميبيند ؟ دراينصورت معشوق چه حكمي را براي عاشق دارد ؟ مثلا فرزند يعني خود تكامل يافته ما و ما با عشق ميخواهيم آنرا رشد دهيم . آيا با نوعي از خودخواهي جهش يافته طرفيم ؟
و شايد معشوق حكم ، خالق عاشق را داشته باشد . در اينصورت چگونه من از جز عاشق كل شوم ؟ مگر از روي نمونه وجودي خودم . پس باز با نوعي از خودعاشقي پيشرفته طرفم . و من عاشق خودم نه او . و من اورا آنطور كه خود ميخواهم ميبينم نه آنطور كه هست .
چه ظلم بزرگي را با نا آگاهي در حق خالق دارم انجام ميدهم . در ساير عشق ها من ذوب معشوق ميشدم . اما اينجا دارم معشوق را با اينكه برتر هم هست در خود غرق ميكنم . چاره چيست ؟( در مطلب مفصل ديگري بررسي ميكنم )
آيا عاشق ، مغلوب است يا پيروز ؟ اگر عشق را فتح ميدانيد به اين دليل كه عاشق ذوب و محو در معشوق ميشود زيرا حقيقتي بالاتر ازآن نيست . با اين طرز تفكر شما عشق را با ايثار اشتباه گرفتيد . شايد ايثار بخشي از عشق باشد اما عشق نيست . و اگر مغلوب ميناميدش بهتر نيست مقلوب بگوئيم تا مغلوب .
آيا عشق با ارزش است يا معشوق ؟ بهتر است بگوئيم در بعضي جاها عشق در بعضي جاها معشوق . اگر معشوق ارزشي كمتر از عشق داشته باشد ، ما در واقع در حال گول زدن خودمان هستيم . چون نماد حقيقي عشق را به اشتباه انتخاب كرديم ، و اين سرآغاز تحريف عشق است . ميتوان با عشق زيست تا به معشوق رسيد . اما در اينصورت باز معشوق موجود است و آن آرماني كه ما از عشق ايجاد كرديم . شايد شبيه عده اي كه آرماني از عشق به خالق ساخته اند .
مثل اين ميماند كه بگوييم فرآيند مهم است و محصول مهم نيست .و اين جاست كه انحرافات شكل ميگيرد .
و اما نشانه هايي از آنچه عشق هست و آنچه عشق نيست
شايد يك نشانه براي عشق عادت باشد . عشق عادت پذير هست اما محتاج عادت نيست . با نديدن و لمس نكردن كمرنگ نميشود ولي آنچه عشق نيست ، عادت است و با دوري از بين ميرود .
در عشق ، عاشق بازيچه دست عشق و معشوق نيست ، عاشق تحقير نميشود . اما در آنچه عشق نيست ، تحقير ( نه صرفا از طرف معشوق ، بلكه محدود كردن هم خود ميتواند جز تحقير محسوب شود ) بخشي از عشق ميشود .
در عشق حقيقي، عشق باعث تعالي است ، معشوق ميخواهد عاشقش هر روز بزرگ و بزرگتر شود . اما در آنچه عشق نيست ، معشوق از رشد عاشق خود ميترسد ، ميخواهد او ساكن بماند چرا كه ميترسد عاشق از معشوق بزرگتر شود يا رشدش باعث شود معشوقي والاتر را بيابد .
با اين تفاسير :
اگر عشق حقيقي زميني بتواند تعالي بيشتري نسبت به عشق حقيقي آسماني به من بدهد آيا نبايد آنرا بالاتر از عشق آسماني قرار دهم ؟
پ.ن 1: شايد به نظر مطلب نكته اخلاقي يا جايي براي تامل نداشته باشه . اما مساله اينجاست كه اگر عشق يك تعالي دهنده هست چرا ما تعالي نمي يابيم چرا دچار روزمرگي شده ايم. پس احتمالا در جايي از جاده عشق به اشتباه رفته ايم . بازگرديم و خود را اصلاح كنيم .
پ.ن 2: خواهش ميكنم با دقت و در فرصت مناسب مطلب رو بخونيد .
مطلب مرتبط : مثلث عشق
و اما نتيجه: به نظرم میاد عشق مثله يه تابلو نقاشي به سبك امپرسيونيسته.
شايد وقتي از نزديك بهش نگاه ميكنيم چيزي متوجه نشيم؛ وشايد ضمختيهاش يا بعضي لطافتهاش تو ذوق هم بزنه ولي وقتي ميري از دور بهاون نگاه ميكني، متوجه زيباييهاش ميشي.
هدف تعريف دقيق عشق نيست. ساده بيان كردنشه، متفاوت ديدنشه.

